عشق اول
دلنوشته ای به بهانه ی روز مسجدسلیمان

تو هنوز هم برای من زیبایی مثل روز اول ، مثل عشق اول ، مثل صدای دلنشینی که موج در موج من را به بلندای همان رشته کوههای زاگرس می‌رساند تا بیشتر به خدا نزدیکتر شوم. تا آرامش بگیرم از شُر شُر باران زمستانش در زیر چتر خیالم ، در کوچه پس کوچه های گل گلی وقتی خیالم آزرده از انسانهای بی مهری است که صدای چرتکه هایشان مغزم را چون دارکوبی می‌کوبد. بوی گل سرخ و گل بابونه هایت عطر تنم می شود تا بهار را به همه نوید بدهم. تو هنوز برای من قشنگی باهمان نوستالژی هایی که هنوز وفادار مانده اند تا من گمان نکنم زمان گذشته است تا حس کنم هنوز همان دختر کنجکاو و در جستجوی هیجان هستم و بی قرار برای رسیدن به آرزوهایم ….
گرمای تیر و مردادت هم گرمای مهر ورزی و خونگرمی مردمانت می شود در زیر سایه های کوچه های محله و بستنی یخی های دست ساز مادرانمان در عصرانه های تابستان
تو شرمنده نباش اولین محمل امن من…
شرمنده نباش اگر اولین بودی و حالا بی مهری میبینی

حالا گوش هایت پر شده از تیکه حرف های نیش دار
مقصر تو نیستی که شیره ی جانت رنگش سیاه بود و ارزش طلا داشت اما چون ارث پدر بر جانش افتادند و تقسیم میراث کردند و هر کسی زورش بیشتر سهمش بیشتر شد .
تو همان اصیلزاده ی نجیب هستی که از شرم چادر سکوت به سر کردی وقتی می بینی فرزندانت دسته دسته چون پرستوهای مهاجر کوچ می کنند.
تو غصه نخور شهر من ، مقصر تو نیستی
کوتاهی از فرزندانت است که حق ادا نمی‌کنند، تو مادری ات را کرده‌ای آنها حق فرزندی به جا نمی آورند و تو را سرای سالمندان کرده اند ،آنها ذره ذره تو را به باد حراج داده اند، تو هم سکوت کردی ،چون چاره ای نداری….
شهر من تو نام خودت را با جوهر سیاه بر کره ی زمین حک کرده ای دیگر وظیفه ای نداری
ماندن این نام ، و وزیدن باد پاییزیش و سرسبزی بهارش و ساختن خاطره های عاشقانه اش در قرارهای تابستانی اش در زیر درختان کنارش باشد برای جوانانت تا بسازند شعر های شاد برای فرزندان‌شان. این گوی و این میدان ……

 

به قلم :  فریبا سلطانی علاسوند

  • برچسب ها:

    به اشتراک بگذارید :

    مطالب مشابه

    شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

    - کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
    - آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد