بیوگرافی مختصری از هنرمند و شاعره ی مسجدسلیمانی: سرکار خانم فریبا سلطانی علاسوند متولد اسفند ۵۶ متاهل و دارای دو فرزند دختر هستند. ایشان در دانشگاه علوم پزشکی اهواز در رشته اتاق عمل و پرستاری دانشگاه آزاد مسجدسلیمان فارغالتحصیل شدند و در حال حاضر سوپروایزر بیمارستان ۲۲ بهمن مسجدسلیمان هستند. همچنین در حوزه های هنری […]
بیوگرافی مختصری از هنرمند و شاعره ی مسجدسلیمانی:
سرکار خانم فریبا سلطانی علاسوند متولد اسفند ۵۶ متاهل و دارای دو فرزند دختر هستند.
ایشان در دانشگاه علوم پزشکی اهواز در رشته اتاق عمل و پرستاری دانشگاه آزاد مسجدسلیمان فارغالتحصیل شدند و در حال حاضر سوپروایزر بیمارستان ۲۲ بهمن مسجدسلیمان هستند.
همچنین در حوزه های هنری و ادبی فعالیت چشمگیری دارند که در این خصوص ۳ مقام کشوری استانی دریافت نمودند.
بیش از ۱۰۰ آثار هنری در قالب شعر و دلنوشته به ثبت رسانیده اند.
از علاقمندان شعر نو و سپید می باشند و آثار استاد هوشنگ ابتهاج را دنبال می کنند.
سرکار خانم سلطانی زندگی را عشق ، محبت و دوست داشتن توصیف می کنند .
اشعار برگزیده سرکار خانم سلطانی :
…………………………….
زندگی را نوش کن
لحظه در لحظه ی عشق
زندگی را فوت کن
همچو کاه، وقت خرمن کوفتن
زندگی را یاد کن
پی هر خاطره ی شاد و قشنگ
زندگی را تو ببخش
به هر آنکس که دلت عاشق اوست
……………………….
کبک خوشخوان من، در بلندای کدام قله ایستادهای
در لب کدامین چشمه و زیر کدامین سایه درخت آواز عشق سر دادهای
دستانم تو را ندارد و پنهان از دو چشمی
بربلندای صبح برایم بخوان تا حلق آویز اشعه خورشید شوم
برسانم به فلک، تارها یابم از این دخمه ی تاریک
سالهاست از کاروانسرای دلم کاروانی نمیگذرد
جاده ناامن و راهزنان بسیاری کمین کردهاند
تو از آن قلعه ی امن لب آن چشمه ی مهر، سر بده آوازی
من در این چاه عمیق مینوازم سازی با دو تار مویی
لرزهای بر دل دزدان کمین کرده بیفتد، شاید
جاده هم روز شده، راهزنان گم شدهاند
شانهام جای تو را خالی کرد
کبک خوشخوان شانهام جای تو را خالی کرد
…………………………
در کوچه پس کوچه خاطراتم به بنبست چشمان تو میرسم
تا از دریچه چشمانت به روزهای خوش زندگیم بنگرم
به چرخه زمان بگویید بیخیال من شود
من مسافر خط پایان او نیستم
پالتوی دردهایم در تنم سنگینی میکرد، آن را درآوردم
تا خستگیم را آویزان تقدیر کنم
من اینجا از دریچه چشمان او
منتظر نشسته ام و ستون تا ستون زندگی را به هم میبافم
…………………………
شکوفههای بهاری و جیک جیک گنجشکان سمفونی یکنواخت چرخش روزهای ناموزون گذشتهام را موزون میکند
تا سردی روزهایم را به نسیم عصرگاهی در لب جوی زندگی بر آب بدهم
تا با خود بشوید ذهن خسته از دلتنگیام را
و من تکیه بر درخت صبوری آمدن عید را به انتظار نشستم
تا عیدی من آن اسکناس خشک تا نخورده در دستان مهربان تو باشد
و آینه سفره هفت سین رویاهایم تصویرت را نقش بسته باشد
و صدای ساز و دهل آرزوی به خواب رفته ام را بیدار کند
……………………………
در خواب نیمروزی ام، چه شیرین بود بودن با تو
آسمان میخندید و من محتاج حضور تو
سازم کوک بود و پیاله دستم به ته مانده
صدایت را کم دارم، در گوشم فریاد بزن تا استخوانم بلرزد
خورشید در آینه چشمانت همچون نگینی میدرخشد
قایق زندگیم پارو ندارد در وسط زندگی درماندهام
دستانم دستت را میخواهد تا معجزه دستانم شود
باید فرجی فرج شود تا به ساحل شادی برسیم
برایم از قصههای نگفته زندگی ات بگو
دلم بهانه قصهای تازه در زیر نور ماه دارد
تا رویاهای شیرینم دوباره مزه بگیرد
کسی من را از خواب نیمروزی بیدار نکند
…………………………..
شب از تاریکی میبینم
ماه به من گفته بود که میروم
من حرفش را شنیدم
اما گوشواره گوشم نکردم
زیر نور ماه داستان لیلی و مجنون میخواندم
او نیز در پشت ابرها پنهان شد
حالا من تاریکی میبینم
داستان لیلی و مجنون را نمیخوانم
…………………………..
کاش…
من دانه های تسبیح در دستان مهربان تو بودم
تا از دستی به دست دیگر متوصل می شدم
و در حلقه ی دستانت ضریح می بستم
…
…………………………
فریادم را فریاد نمیزنم
فریادم را سکوت میکنم
تا پتکی شود برسینه ی دلتنگی
تا شاید تو را صدا کنم
تا شاید من را بشنوی
تا شاید آرام گیرد نگاه بیقرارم
…………………………..
چرا
چرا آینه ی زندگی ام را غبار دلتنگی کدر کرده است
چرا دلم نمی خواهد دستی بر آن کشیده شود
چرا دلم نمی خواهد نوری در آن بدرخشد
چرا؟
چرا گلهای پژمرده ی گلدان اتاقم بامن حرف نمی زند
چرا تیر و کمان آفتاب چشمم را هدف می گیرد
چرا بگو مگوهای من با ماه تا سحر به درازا می کشد
چرا؟!
چرا آن فلوت عاشقانه اینهمه درد دارد
چرا بوی گلهای وحشی کنار جاده به مشمامم نمی آید
چرا آواز گنجشک ها بر شکوفه های بهاری غم دارد
چرا؟!
نگفتی؟!
چرا نگفتی؟!
با رفتنت بهار هم از دل من می رود
گل رز قشنگم پر پر می شود
چشمانم با آینه قهر می کند
پنجره ی رو به باغ بسته می ماند
قهوه ام سرد می شود
چرا نگفتی؟!
با رفتنت بهاری، بهار نمی شود
تقویم روی دیوار را باد می برد
چرا،نگاهم بودنت را گم می کند
و دوباره تو را درآن قاب روی میز می بیند
چرا؟!
بهارم، بی تو بهاری ندارد
…………………………….
دل بی تابم دیدنت را بهانه می کند
تو بگو ندیدنت را با چه دیدنی پر کنم
بی قرار در پی گمشده ای می گردم که
نشانی او را می دانم
بی قرار در پی گمشده ای می گردم که
“من “من را باخودش برده است
بی قرارم، بی قرارم، بی قرارم
…………………………….
بیا و در کنارم بنشین
مثل ماه شده ای نمی رسد به تو دستانم
دوری، اما تو را نزدیک خود می بینم
کوتاه شده از تقدیر، دستانم
خیره به عکسی است، نگاهم
که حرف می زند با چشمانم
با آن لبهای بیحرکت وبی صدا
با من حرف می زند، با دلم
من صدایش را می شنوم
من نگاهش را می شناسم
خیره به عکسی است، نگاهم
می شورد غم دلم، با اشک چشمانم
تا برق چشمانت را بهتر ببینم
تا به تو نزدیک تر شوم
تا بوسه بر صورت مهربانت زنم
ماه من، دستم به تو نمی رسد
تاریک است شبهای دلم
……………………………
دلتنگم، دلتنگی معنایی جز دلتنگی ندارد
معنایی جز تمنای حضور ندارد
جز بی تابی دل ندارد
جز گم شدن در تنهایی خود ندارد
دلتنگی معنایی جز غرق شدن رشته ی افکار در ثانیه ثانیه های ساعت ندارد
وچه می کوبد بر مغز من آن ناقدوس ساعت در سکوت ذهنم
چه دارکوبی است این دلتنگی در دریچه ی قلبم
جرعه جرعه خون می چکد از دهلیز آرزوهایم
دلتنگیم در بالون خفگی نمی ترکد
جز با دیدن تو در برق چشمانم
جز با خندیدن دلم
جز با آغوش امن تو در شلوغی ترس هایم
جز با شنیدن صدای پایت در تاریکی شبهایم
من دلتنگ توام، دلتنگ صدایت تا با جانم بگویم: جااان خواهر
آخ… که چقدر این جمله برایم افتخار داشت
مدالش ماندگار است بر سکوی زندگی ام
من از آن سکوی افتخار پایین نمی آیم
بگذار جهان بدانند قهرمان ابدی در کشا کش این روزگار منم
من دلتنگ توام، دلتنگ آن امنیت، در این بیابان پراز گرگ
غریب شده ام برادر جان، من در خود غریب و دلتنگ شده ام
…………………………….
باران هم با تازیانه اش بر شانه های خمیده ام میزند
پاهایم تا زانو به گل نشسته و نای راه رفتن ندارد
فریادم در انبوه رعد وبرق های بلندش گم می شود
چشمه ی اشکهایم از آتش درونم در غم می جوشد
…………………………..
کجایی؟!
درکنارم هستی اما ندارمت
کجایی؟!
در گوشم مینوازد طنین خوش صدایت، اما تو را ندارم
کجایی؟!
در نگاهم حلقه زده ای، اما تو را میجویم
کجایی؟!
مرور خاطراتم شخم میزند دل آشوب زده ام
کجایی؟!
ماه هم تابش بریده از من و قصه هایم
کجایی؟
باران هم گفت :رفیق اشک هایت نیستم
کجایی؟!
جهانم تو بودی، بی تو جهانی ندارم
کجایی؟!
بیا و دم مسیحایت را به من ده، تا جان بگیرم
کجایی؟!
ببینی که بی تو، کوک نیست ساز دلم
کجایی؟!
……………………………..
در همهمه ی شهر چه غریبانه تنها شده ام
در کوچه پس کوچه های شهر، تو را می جویم
کسی به چشمم آشنا نیست
جاده های شهر چه بی پایان شده اند
پس چرا کسی همقدمم نیست؟
بی اختیار در نیمکت کنار جاده نشسته ام
و با نگاهم منتظر به جاده خیره شده ام
هنوز هم به انتظار آن گام استوار سراب جاده را رصد می کنم
تا آن آهنگ طنین انداز را از زبان تو بشنوم
محتاج آن سلام هستم
جرعه ای از آن سراب برایم بیاور
تا عطش قلبم آرام گیرد
تا قدم در قدم تو، جان دهم که آرزویی جز آن ندارم
تا خنده هایت بهشت کند این کویر بی نام و نشان زندگی ام را
تا دستی به دور شانه ام بیاندازی که دیگر زانوانم نلرزد
تا همصحبت تنهایی ام باشی وقتی محتاج کسی جزتو نیستم
تا خنده بر لبان تاول زده از آتش درونم بنشیند
من هنوز هم دستم به قفل در مانده است، تا در قلبم را برایت بگشایم
و مثل همیشه تو را در قلبم بنشانم
…………………………….
چه خوش اقبال بودم، چه خوش حال بودم
چه شاداب بودم، چه مست و غزل خوان بودم
چه آوازخوان، باغ در باغ گل به گیسو می زدم
چه مست بودم، با دیدنت وقتی آن قد و بالا را می دیدم
چه شبهای پر ستاره ی خوشی بود، وقتی طلوع من بودی
چه آتش گرمی بود، وقتی که تو دستی بر آن می کشیدی
چه اقیانوس امنی بود، وقتی که تو ناخدایم بودی
چه جاده ی بی راهزنی بود، آن زمان که راهبرم بودی
چه جنگل بی گرگی بود وقتی که تو جنگلبانم بودی
چه ساز خوشی داشت، نت های زندگی که تو می نواختی
چه قصه های پند آوری بود، آن قصه هایی که تو می گفتی
چه شبهای یلدای بلندی داشتم، وقتی تو حافظ می خواندی
چه زندگی زنده ای بود، وقتی که تو در آن نفس می کشیدی
…………………………..
استخوان هایم در هاون زندگی پودر شد
آن ها را چال نکنید
ولی با دستانتان بر روی نیلوفرهای کنار مرداب حسرت بپاشید
شاید ریشه های آن ها جان بگیرد
و شاخه های خمیده شان دوباره قد بر آرد
تا بوی من را بدهد
بوی آرزوهای له شده در اجبار، که زنده شد
……………………………….
اسب زمانه کمی بنشین تا نفسی تازه کنم
قلیانی چاق کنم و آبی از چشمه ی زندگی بنوشم
نگاهم را با نگاهش گره بزنم و طناب بازی کنم
همچون شور و شوق جوانی از لب جوی بپرم
اسب زمانه کمی بنشین تا نفسی تازه کنم
آتشی از هیزم درختان بلوط در تاریکی شب بنا کنم
و تا دل صبح از زندگی بگویم و ماه را به خورشید برسانم
خنده در خنده موج زند تا جان بگیرد شعله های زرد آتشم
اسب زمانه کمی بنشین تا نفسی تازه کنم
دستی بر یال بلندت بکشم و نعل فولادین را سفت کنم
میخواهم بر زین بلندت بنشینم و تا آرزوی محالم بتازم
اسب زمانه کمی بنشین تا نفسی تازه کنم
………………………………..
شعر خوبم تویی، حال خوبم تویی
ساز خوبم تویی، درد خوبم تویی
مرفین دردهایم در بستر دلتنگی تویی
نور چشمانم در تاریکی شبهایم تویی
بهانه ی روزهایم در طلوع خورشید تویی
نگاه جستجو گر من درمیان آدمیان تویی
همه فکر من به وقت تنهایی در جنگل سبز تویی
نیاز من در کنار شعله های آتش در زیر نور ماه تویی
انتظار من برای جواب سلام در همهمه ی صدا ها تویی
آرامش دل من برای حضور در خطر ها تویی
دریچه ی رو به فردای بهتر من تویی
………………………………..
نام نکو داشتی، مهر و وفا داشتی
دلی بزرگ داشتی، قلب رئوف داشتی
خنده به لب داشتی، دست به خیر داشتی
نام بلند داشتی ، حرف فصیح داشتی
قد رشید داشتی، امید به دل داشتی
یار و رفیق بودی، تو تکیه گاه بودی
دست به خط داشتی، قصد به صلح داشتی
ایل بزرگ داشتی، اصل اصیل داشتی
پا به رکاب خود، یک کاروان داشتی
شهری خاطر خواه تو، هدف زیاد داشتی
حکم قشنگ داشتی ،کلانتری بودی که دفتری داشتی
تو رستمی بودی، به رخش سوار بودی، شال به کمر داشتی
…………………………..
باید که، پرستار دل خویش شوم
تا که دستور بستری خود را بدهم
باید زخم دل را پانسمان بکنم
تا که داروی درد خود را بدهم
باید رژیم دلتنگی بر خود بدهم
تا که حال خویش را خوب کنم
باید داروی توکل بر دلم نسخه کنم
تازه بستن ناامیدی ترخیص شوم
باید که من زیر بغل خود را گیرم
آنگه که پرستار دل خویش شوم
………………………….
مغرور ترین دختر این شهر میشوم وقتی میگویی دوستت دارم
خرامان میرقصم و میخندم و نمیترسم وقتی می گویی دوستت دارم
صورتم زیباتر تنم رعناتر لبم خنداتر و چشمانم شاد تر می شود
و من همچون دختر نازی میشوم که چون میداند مادرش دوستش دارد
گاه گداری خود را در گل و لای میاندازد تا مادرش سراسیمه او را بغل کند و به او بگوید دوستت دارم
دوستت دارم های تو با همه دوستت دارم های دهخدا فرق دارد تو فرهنگ لغت خودت را داری
دوستت دارم های تو باتو متولد شده است و با تو میمیرد
حرفها در آن شعله میکشد و تن من را میسوزاند
این جام شرابی که با دوستت دارم بدستم میدهی بی دردی تمام دردهاست
بگو دوستت دارم که این دوستت دارم زمزمه ی حیات است
…………………………….
بسیار زیبا و دلنشین. مانا باشید دوست عزیزم
با عرض سلام خدمت خانوم سلطانی همکار محترم .بخود میبالم از داشتن بانوی بزرگ ایرانی هم استانی عزیز و همکار با ذوق و هنرمندی مثل شما .برایتان آرزوی موفقیت بسیار دارم .ان شالله همیشه در حال رشد باشید
سلامت و ثروتمند در پناه الله مهربان،
چه زیباست ذهنی شاعرگونه که امواج خیالش رابه پرپرواز میدهد بابال واژگان پرنده وار وآنجاست که تبلورافکارمتجلی می شود .عزیزم ذهنت همیشه بارور وپویا ⚘مفتخریم به وجود نازنینت رفیق دیرین ❤